<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تمام نامه‌هایم</title>
<link>https://tamamenameha.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 21 Jul 2018 20:01:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>گل مرداب</title>
<link>https://tamamenameha.blogfa.com/post/57</link>
<description>تا ابد، برای تمام گل‌های مرداب حسرت خواهم خورد؛ اما صد افسوس و حسرت که حسرت من نه تقدیر گل مرداب و نه هیچ‌چیز دیگر را عوض نخواهد کرد! در همین لحظه, در گلخانه‌های خیابان‌های بالاتر، هزاران گل سرخِ تازه دست‌چین می‌شوند و فقط کمی آن‌طرف‌تر، خدای شهر، ناظر میلاد گلی دیگر در مرداب است! رهگذری دست در دست دنیایش دارد و گل سرخی پنهان در پشت. و او گلبرگ‌های سفید نِشسته میان برگ‌های شناور را نمی‌بیند. دنیا از بوی پونه‌های آبی، مست می‌شود دور مرداب و مَرد رهگذر، مسیر</description>
<pubDate>Sat, 21 Jul 2018 20:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tamamenameha</dc:creator>
<guid>tamamenameha.blogfa.com/post/57</guid>
</item>
<item>
<title>سند</title>
<link>https://tamamenameha.blogfa.com/post/56</link>
<description>خدا، صدایم را می‌شنوی؟! نمی‌دانم میان این‌همه آفریده‌ات، مخاطب آن «احسن‌الخالقین»ِ نخستین روزها را یادت هست یا نه! منم؛ فرزند آدم و حوایی که از بهشتت راندیشان به زمین. من زادۀ همین زمینم؛ اهل همین خاک! می‌دانی...؟! اینجا رسم است که همه برای تمام حرف‌ها و ادعاهاشان، از هم سند می‌خواهند! و من وعدۀ بهشتت را بارها و بارها خوانده‌ام و شنیده‌ام؛ اما... ! امشب می‌خواهم سؤالم را رودررو از خودت بپرسم: تو که بالاتر از تمام بالانشینانی، به من بگو با کدام نشانه باور</description>
<pubDate>Fri, 13 Jul 2018 20:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tamamenameha</dc:creator>
<guid>tamamenameha.blogfa.com/post/56</guid>
</item>
<item>
<title>بالانشین</title>
<link>https://tamamenameha.blogfa.com/post/55</link>
<description>دلم ساقۀ نازک گندم شده و شیب نگاه بالانشین تو حوایی‌ست که یارایش هست به این‌سو و آن‌سو بکشاندش، بخشکاندش، برویاندش، بِمیرا... . با خودم می‌گویم: «کاش... کاش حال دلم میان این‌همه احوال حضورت محول می‌شد و قبل از آخر دنیا، یک بار آدم می‌شدم!» صدایی در دلم می‌گوید: «آدم هم بشوی، کوچکی و کودک! قدت به آسمان بالانشینان نمی‌رسد.»</description>
<pubDate>Thu, 12 Jul 2018 22:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tamamenameha</dc:creator>
<guid>tamamenameha.blogfa.com/post/55</guid>
</item>
<item>
<title>پای‌بند</title>
<link>https://tamamenameha.blogfa.com/post/54</link>
<description>بالا رفته‌ام تا خود آسمان و آن بالا، ذره‌ذره وجودم گم می‌شود در نگاه مطمئن خورشید. می‌خواهم حظ ببرم از گرمای تیر نگاهش؛ اما این سیارۀ مهر، دوباره تشنه می‌شود و می‌رود پی روزمرگی‌هایش! و من می‌مانم و... . بغضِ شادی‌هایم را زودتر از همیشه بغل می‌کنم. کودکانه‌تر از کودکی‌هایم نفس‌نفس می‌زنم و در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهری پُردود، پی روشنی می‌گردم. رد نور و نوای آسمان را می‌گیرم تا به خانۀ خدا برسم. در یک دَم، تمام زخم‌هایم را عمیق نفس می‌کشم تا لحن گرم آن</description>
<pubDate>Thu, 12 Jul 2018 14:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tamamenameha</dc:creator>
<guid>tamamenameha.blogfa.com/post/54</guid>
</item>
<item>
<title>ترس</title>
<link>https://tamamenameha.blogfa.com/post/53</link>
<description>رعد... باد... رعد... باد... . پی‌درپی صدای محکمِ در می‌آید؛ اما بازهم او پشت در نیست! دیر است و تاریک و دیگر هیچ‌کس پشت در نیست! صداها در سرم می‌پیچند. بانگ خشم آسمان را می‌شنوم که بی‌‌امان و بی‌رحمانه بر سرِ سیاهی زمین نازل شده و بر صورت خیسش غضب‌آلوده سیلی می‌زند. من صدای شرم خاموش و غرور به‌خاک‌نشستۀ زمین را می‌شنوم. آسمان اما بازهم نمی‌بخشدش! یک‌ریز می‌غرد و می‌ترساندم. آن‌قدر بلند و بی‌وقفه فریاد می‌زند تا دیگر حتی هوار بغض را هم نشنوم.</description>
<pubDate>Mon, 11 Jun 2018 22:02:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tamamenameha</dc:creator>
<guid>tamamenameha.blogfa.com/post/53</guid>
</item>
<item>
<title>می‌روم</title>
<link>https://tamamenameha.blogfa.com/post/52</link>
<description>می‌روم. دست ستاره را در دست شب می‌گذارم و بی‌صداتر از سکوت این آسمان تاریک می‌روم. این راه من نیست! من از تبار این پولک چشمک‌زن و این مخمل لطیف سیاه نیستم. می‌روم دنیای دیگری پیدا کنم؛ دنیایی که مرا فقط شبیه خودم ببیند، نه انعکاس تصویرِ... . خدا کند که آغوش گرم و آرام مهتاب تا ابد باز بماند و دست طوفان‌ها و باران‌های گاه‌به‌گاه نرانَدَم از این گاهواره. این قوس قمر باید قد یک دنیا برایم لالایی بخواند.</description>
<pubDate>Sun, 03 Jun 2018 16:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tamamenameha</dc:creator>
<guid>tamamenameha.blogfa.com/post/52</guid>
</item>
<item>
<title>راه</title>
<link>https://tamamenameha.blogfa.com/post/51</link>
<description>تو دوری و من راه را، راست را، گم کرده‌ام. یقین دارم که بیدارم و این مسیر را، این گذرگاه را، پیش از این نیز بارها پیموده‌ام. یک دنیا سردرگمم! نمی‌دانم چرا در شهر من، تمام کوچه‌ها و میدان‌ها یا به نام شاعران‌اند یا پیامبران یا شهیدان! شاعر... پیامبر.... شهید! چندی‌ست هرچه می‌گویم و می‌نویسم، دیگران شعر می‌خوانندش! اشهد ان لا اله الا عشق!</description>
<pubDate>Tue, 29 May 2018 19:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tamamenameha</dc:creator>
<guid>tamamenameha.blogfa.com/post/51</guid>
</item>
<item>
<title>یکی هست!</title>
<link>https://tamamenameha.blogfa.com/post/50</link>
<description>قبل‌ترا که عجول بودم واسه بزرگ‌شدن، گاهی به این فکر می‌کردم که آدم وقتی الفبا و عددا رو یاد گرفت، می‌تونه خودش هر کتابی رو بخونه و همه‌چی رو یاد بگیره؛ پس دیگه نیازی نیست مدام حاضرغایب بشه پشت نیمکتای تنگ کلاس! به‌خیالم، هرکسی می‌تونست با همون حروف و رقم کاغذی بره دنبال هرچی که می‌خواد بدونه و بخونه! اما خیلی زود فهمیدم بعضی حرفا رو نمی‌شه با حروف جا داد توی جمله‌ها و کتابا! خیلی زود حسابم خوب شد؛ اون‌قدر که تونستم با چشمای خودم ببینم و دودوتاچارتا کنم که</description>
<pubDate>Wed, 02 May 2018 10:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tamamenameha</dc:creator>
<guid>tamamenameha.blogfa.com/post/50</guid>
</item>
<item>
<title>بخیل</title>
<link>https://tamamenameha.blogfa.com/post/49</link>
<description>چقدر بخیل است دنیا! مگر با خنده‌های گاه‌به‌گاه من کنار دوست چه کم می‌شد از این خوان هفتادرنگ گسترده؟! اصلاً تقصیر از خودم بود که ندیده‌ونشناخته دستم را دراز کردم سر سفرۀ این فریبای خدا. به‌خیالم خیرخواه من و دوستی‌ها و دلخوشی‌هایم بود، اما نه! دنیا اول و آخرش چشم خیر ندارد که ببیند «من» و «تو»یی باهم هستند و بی‌خیال او! مثل لولوی بچگی‌ها می‌آید و یکی را با خودش می‌برد! آن‌قدر آن طفل معصوم را تنگ در آغوش خود می‌کشاند که به یک چشم‌برهم‌زدن، در رنگ‌های براقش</description>
<pubDate>Thu, 26 Apr 2018 20:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tamamenameha</dc:creator>
<guid>tamamenameha.blogfa.com/post/49</guid>
</item>
<item>
<title>هنوز زنده‌ست!</title>
<link>https://tamamenameha.blogfa.com/post/48</link>
<description>بعضی از دوشنبه‌ها یادم می‌ره به کاکتوس پشت پنجره آب بدم. یکی‌دو روز بعد از دوشنبه، موقعی که پای لپ‌تاپ نشستم، یهو یادم میاد که نوبت آبش گذشته و تشنه‌س؛ اما به خودم می‌گم «دیگه باشه واسه دوشنبۀ بعدی.» وقتی بطری آب توی دستمه و روی خاک خشک گلدون آب می‌ریزم، اصلاً یادم نمیاد که چندتا دوشنبه گذشته؛ یکی، دوتا، سه‌تا یا... ! کاکتوس من هنوز زنده‌ست و من بازم دارم بزرگ‌شدنشو می‌بینم!</description>
<pubDate>Thu, 19 Apr 2018 14:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tamamenameha</dc:creator>
<guid>tamamenameha.blogfa.com/post/48</guid>
</item>
</channel>
</rss>
