
تا ابد، برای تمام گلهای مرداب حسرت خواهم خورد؛ اما صد افسوس و حسرت که حسرت من نه تقدیر گل مرداب و نه هیچچیز دیگر را عوض نخواهد کرد! در همین لحظه, در گلخانههای خیابانهای بالاتر، هزاران گل سرخِ تازه دستچین میشوند و فقط کمی آنطرفتر، خدای شهر، ناظر میلاد گلی دیگر در مرداب است!
رهگذری دست در دست دنیایش دارد و گل سرخی پنهان در پشت. و او گلبرگهای سفید نِشسته میان برگهای شناور را نمیبیند.
دنیا از بوی پونههای آبی، مست میشود دور مرداب و مَرد رهگذر، مسیر نیها را نشانه کرده تا به رودی پرآب برسند و سرخوش، تصویر زلال لبخند هم را در آب ببینند.
فردا گل دیگری در مرداب میروید و او هم گلهای سرخ را در دست عاشقان خواهد دید.
خدا هم میبیند!
من زادۀ همین زمینم؛ اهل همین خاک! میدانی...؟! اینجا رسم است که همه برای تمام حرفها و ادعاهاشان، از هم سند میخواهند!
و من وعدۀ بهشتت را بارها و بارها خواندهام و شنیدهام؛ اما... !
امشب میخواهم سؤالم را رودررو از خودت بپرسم: تو که بالاتر از تمام بالانشینانی، به من بگو با کدام نشانه باور کنم آنچه را که هرگز حتی ذرهای هم ندیدهام؟!
مگر نه اینکه خالق این دنیا و بهشت آندنیایی یکیست؟! پس چرا هرچه چشم میگردانم در این دنیا... ؟!
ببخش که بد شدم و ناشکر! دیر یا زود باید خو بگیرم به عادتهای بد اهالی دنیایی که تو آفریدهای! اینجا برای همهچیز، حتی برای باور عشق، محکم میایستند و سند میطلبند از هم.
نیازی که نیست بگویم جوابم را چقدر زود میخواهم! تو خودت میدانی عمر آدمیزاد چقدر کوتاه است!
با خودم میگویم: «کاش... کاش حال دلم میان اینهمه احوال حضورت محول میشد و قبل از آخر دنیا، یک بار آدم میشدم!»
صدایی در دلم میگوید: «آدم هم بشوی، کوچکی و کودک! قدت به آسمان بالانشینان نمیرسد.»
بغضِ شادیهایم را زودتر از همیشه بغل میکنم. کودکانهتر از کودکیهایم نفسنفس میزنم و در کوچهپسکوچههای شهری پُردود، پی روشنی میگردم. رد نور و نوای آسمان را میگیرم تا به خانۀ خدا برسم.
در یک دَم، تمام زخمهایم را عمیق نفس میکشم تا لحن گرم آن احسالخالقین، مرا از نو در آغوش بگیرد؛ ولی افسوس! صداها رهگذرند... و من وسط حرفهای خدا حواسم پرت شب میشود.
دوباره یتیم میمانم بر دامان هفترنگ زمین و به خود نهیب میزنم که «باید دور شوم از این شب»؛ از این شبی که فقط تاریکیاش را پشت در خانهام جا میگذارد و ستارهها را از من دریغ میکند. فردا دوباره خورشید میآید. اینبار باید برایش دلبری کنم تا او هم عاشق شود و پایبند.
رعد... باد... رعد... باد... . پیدرپی صدای محکمِ در میآید؛ اما بازهم او پشت در نیست! دیر است و تاریک و دیگر هیچکس پشت در نیست! صداها در سرم میپیچند. بانگ خشم آسمان را میشنوم که بیامان و بیرحمانه بر سرِ سیاهی زمین نازل شده و بر صورت خیسش غضبآلوده سیلی میزند. من صدای شرم خاموش و غرور بهخاکنشستۀ زمین را میشنوم. آسمان اما بازهم نمیبخشدش! یکریز میغرد و میترساندم. آنقدر بلند و بیوقفه فریاد میزند تا دیگر حتی هوار بغض را هم نشنوم.
در میان ترسهایم، دامان گرم خیال، مرا در آغوش میکشاند و شب بهیکباره سکوت میکند. انگار آرام میشوم، آرام میشوم و بیصدا میبارم. بوی عطر باران است که میآيد. آهستهآهسته نزدیک میشود و خونی تازه میدواند در رگ گلهای سرخ رنگپریدۀ پرده.
من او را و او را دوست دارم؛ اما... من از خشم میترسم. من از ترسیدن میترسم!

میروم. دست ستاره را در دست شب میگذارم و بیصداتر از سکوت این آسمان تاریک میروم. این راه من نیست! من از تبار این پولک چشمکزن و این مخمل لطیف سیاه نیستم. میروم دنیای دیگری پیدا کنم؛ دنیایی که مرا فقط شبیه خودم ببیند، نه انعکاس تصویرِ... . خدا کند که آغوش گرم و آرام مهتاب تا ابد باز بماند و دست طوفانها و بارانهای گاهبهگاه نرانَدَم از این گاهواره. این قوس قمر باید قد یک دنیا برایم لالایی بخواند. من یقین دارم این راه دور دارد نزدیک میشود.
آی شمایانی که شبها را عاشقانه زنده میدارید، در روزگاری که من به راهی دیگر میروم، هر زمان که سورۀ نجم و سورۀ لیل را خواندید، کوتاهی فاتحه و بلندای مَد وَلاَالضّالّینش را هم دوست بدارید.
تو دوری و من راه را، راست را، گم کردهام. یقین دارم که بیدارم و این مسیر را، این گذرگاه را، پیش از این نیز بارها پیمودهام. یک دنیا سردرگمم! نمیدانم چرا در شهر من، تمام کوچهها و میدانها یا به نام شاعراناند یا پیامبران یا شهیدان!
شاعر... پیامبر.... شهید!
چندیست هرچه میگویم و مینویسم، دیگران شعر میخوانندش!
اشهد ان لا اله الا عشق!
قبلترا که عجول بودم واسه بزرگشدن، گاهی به این فکر میکردم که آدم وقتی الفبا و عددا رو یاد گرفت، میتونه خودش هر کتابی رو بخونه و همهچی رو یاد بگیره؛ پس دیگه نیازی نیست مدام حاضرغایب بشه پشت نیمکتای تنگ کلاس! بهخیالم، هرکسی میتونست با همون حروف و رقم کاغذی بره دنبال هرچی که میخواد بدونه و بخونه!
اما خیلی زود فهمیدم بعضی حرفا رو نمیشه با حروف جا داد توی جملهها و کتابا! خیلی زود حسابم خوب شد؛ اونقدر که تونستم با چشمای خودم ببینم و دودوتاچارتا کنم که چجوری اوستای حسابکتاب زندگیم اونهمه «بخون، بنویس...»ِ ترکههای تر بالای سر دبستانمو ضربدر صفر کرده و بهجاش یه دنیا توان گذاشته تو دل کوهای پشت سرم تا سایۀ بینهایتشون محو کنه خطخطیا و اشتباهامو!
کوه یا... ! واژهش هرچی باشه، معنیش واسه من فقط میشه معجزه! اینکه یه نفر توی زندگیت باشه که بتونه رقم روح تو رو بزرگ کنه؛ یه نفر که وسعت الفباتو تا گرمی «حضور» امتداد بده و یادت بده گاهی میشه بهجای «یکی بود، یکی نبود» اول قصه، خیلی پررنگ فقط بنویسی «یکی هست»!
برچسبها: برای استاد
اصلاً تقصیر از خودم بود که ندیدهونشناخته دستم را دراز کردم سر سفرۀ این فریبای خدا. بهخیالم خیرخواه من و دوستیها و دلخوشیهایم بود، اما نه! دنیا اول و آخرش چشم خیر ندارد که ببیند «من» و «تو»یی باهم هستند و بیخیال او! مثل لولوی بچگیها میآید و یکی را با خودش میبرد! آنقدر آن طفل معصوم را تنگ در آغوش خود میکشاند که به یک چشمبرهمزدن، در رنگهای براقش محو میشود و چیزی از او نمیماند جز رنگ ننگی تازه روی پیراهن ابروبادی دنیا!
شاید اگر پرده زودتر کنار رفته بود، شبها چفت پنجره را محکمتر میبستم و دوستیهای سادهام را سفتتر بغل میکردم!
چقدر بخیل است دنیا... و چقدر حریص!

بعضی از دوشنبهها یادم میره به کاکتوس پشت پنجره آب بدم. یکیدو روز بعد از دوشنبه، موقعی که پای لپتاپ نشستم، یهو یادم میاد که نوبت آبش گذشته و تشنهس؛ اما به خودم میگم «دیگه باشه واسه دوشنبۀ بعدی.»
وقتی بطری آب توی دستمه و روی خاک خشک گلدون آب میریزم، اصلاً یادم نمیاد که چندتا دوشنبه گذشته؛ یکی، دوتا، سهتا یا... ! کاکتوس من هنوز زندهست و من بازم دارم بزرگشدنشو میبینم!
.: Weblog Themes By Pichak :.
