
بعضی از دوشنبهها یادم میره به کاکتوس پشت پنجره آب بدم. یکیدو روز بعد از دوشنبه، موقعی که پای لپتاپ نشستم، یهو یادم میاد که نوبت آبش گذشته و تشنهس؛ اما به خودم میگم «دیگه باشه واسه دوشنبۀ بعدی.»
وقتی بطری آب توی دستمه و روی خاک خشک گلدون آب میریزم، اصلاً یادم نمیاد که چندتا دوشنبه گذشته؛ یکی، دوتا، سهتا یا... ! کاکتوس من هنوز زندهست و من بازم دارم بزرگشدنشو میبینم!
تمام راهِ برگشتن، من گریه میکردم و آسمون داشت دنبال رد بارون خودش میدویید.
کسی چه میدونه که چرا این راه راست اینقدر برام طولانی شده بود!
هی فلانی! بااینهمه بازهم بهارت خوش. تو اینجا نیستی و من... ! نیستی؟! من هر روز و هنوز، آن غم کهنه را بهدنبال خود میکِشم در همهجای این شهر پر از کافه که نه هیچجایش دنج است و نه گرم! دلم یخ زده از سرمای آدمهایی که دیگر همه برایم شبیه تواَند... که اگر صد سال هم زیر سقف دلم دلگرم باشند، وقت باران بهار که برسد، با سقف ابری احساسم غریبه میشوند و میدوند در جانپناههای خشکوخالی خویش.
کاش با این بهار، تو هم کمی میآمدی! میآمدی و این عینک یادگاریات را از نگاه دلم برمیداشتی! من همان دنیای کوچک قبلی خودم را میخواهم؛ همان تنهایی پربارانی که پر از هیاهوی خیالهای کودکانه بود.
.: Weblog Themes By Pichak :.
