رعد... باد... رعد... باد... . پیدرپی صدای محکمِ در میآید؛ اما بازهم او پشت در نیست! دیر است و تاریک و دیگر هیچکس پشت در نیست! صداها در سرم میپیچند. بانگ خشم آسمان را میشنوم که بیامان و بیرحمانه بر سرِ سیاهی زمین نازل شده و بر صورت خیسش غضبآلوده سیلی میزند. من صدای شرم خاموش و غرور بهخاکنشستۀ زمین را میشنوم. آسمان اما بازهم نمیبخشدش! یکریز میغرد و میترساندم. آنقدر بلند و بیوقفه فریاد میزند تا دیگر حتی هوار بغض را هم نشنوم.
در میان ترسهایم، دامان گرم خیال، مرا در آغوش میکشاند و شب بهیکباره سکوت میکند. انگار آرام میشوم، آرام میشوم و بیصدا میبارم. بوی عطر باران است که میآيد. آهستهآهسته نزدیک میشود و خونی تازه میدواند در رگ گلهای سرخ رنگپریدۀ پرده.
من او را و او را دوست دارم؛ اما... من از خشم میترسم. من از ترسیدن میترسم!

میروم. دست ستاره را در دست شب میگذارم و بیصداتر از سکوت این آسمان تاریک میروم. این راه من نیست! من از تبار این پولک چشمکزن و این مخمل لطیف سیاه نیستم. میروم دنیای دیگری پیدا کنم؛ دنیایی که مرا فقط شبیه خودم ببیند، نه انعکاس تصویرِ... . خدا کند که آغوش گرم و آرام مهتاب تا ابد باز بماند و دست طوفانها و بارانهای گاهبهگاه نرانَدَم از این گاهواره. این قوس قمر باید قد یک دنیا برایم لالایی بخواند. من یقین دارم این راه دور دارد نزدیک میشود.
آی شمایانی که شبها را عاشقانه زنده میدارید، در روزگاری که من به راهی دیگر میروم، هر زمان که سورۀ نجم و سورۀ لیل را خواندید، کوتاهی فاتحه و بلندای مَد وَلاَالضّالّینش را هم دوست بدارید.
تو دوری و من راه را، راست را، گم کردهام. یقین دارم که بیدارم و این مسیر را، این گذرگاه را، پیش از این نیز بارها پیمودهام. یک دنیا سردرگمم! نمیدانم چرا در شهر من، تمام کوچهها و میدانها یا به نام شاعراناند یا پیامبران یا شهیدان!
شاعر... پیامبر.... شهید!
چندیست هرچه میگویم و مینویسم، دیگران شعر میخوانندش!
اشهد ان لا اله الا عشق!
.: Weblog Themes By Pichak :.
