قبلترا که عجول بودم واسه بزرگشدن، گاهی به این فکر میکردم که آدم وقتی الفبا و عددا رو یاد گرفت، میتونه خودش هر کتابی رو بخونه و همهچی رو یاد بگیره؛ پس دیگه نیازی نیست مدام حاضرغایب بشه پشت نیمکتای تنگ کلاس! بهخیالم، هرکسی میتونست با همون حروف و رقم کاغذی بره دنبال هرچی که میخواد بدونه و بخونه!
اما خیلی زود فهمیدم بعضی حرفا رو نمیشه با حروف جا داد توی جملهها و کتابا! خیلی زود حسابم خوب شد؛ اونقدر که تونستم با چشمای خودم ببینم و دودوتاچارتا کنم که چجوری اوستای حسابکتاب زندگیم اونهمه «بخون، بنویس...»ِ ترکههای تر بالای سر دبستانمو ضربدر صفر کرده و بهجاش یه دنیا توان گذاشته تو دل کوهای پشت سرم تا سایۀ بینهایتشون محو کنه خطخطیا و اشتباهامو!
کوه یا... ! واژهش هرچی باشه، معنیش واسه من فقط میشه معجزه! اینکه یه نفر توی زندگیت باشه که بتونه رقم روح تو رو بزرگ کنه؛ یه نفر که وسعت الفباتو تا گرمی «حضور» امتداد بده و یادت بده گاهی میشه بهجای «یکی بود، یکی نبود» اول قصه، خیلی پررنگ فقط بنویسی «یکی هست»!
برچسبها: برای استاد
اصلاً تقصیر از خودم بود که ندیدهونشناخته دستم را دراز کردم سر سفرۀ این فریبای خدا. بهخیالم خیرخواه من و دوستیها و دلخوشیهایم بود، اما نه! دنیا اول و آخرش چشم خیر ندارد که ببیند «من» و «تو»یی باهم هستند و بیخیال او! مثل لولوی بچگیها میآید و یکی را با خودش میبرد! آنقدر آن طفل معصوم را تنگ در آغوش خود میکشاند که به یک چشمبرهمزدن، در رنگهای براقش محو میشود و چیزی از او نمیماند جز رنگ ننگی تازه روی پیراهن ابروبادی دنیا!
شاید اگر پرده زودتر کنار رفته بود، شبها چفت پنجره را محکمتر میبستم و دوستیهای سادهام را سفتتر بغل میکردم!
چقدر بخیل است دنیا... و چقدر حریص!
.: Weblog Themes By Pichak :.
