رعد... باد... رعد... باد... . پی‌درپی صدای محکمِ در می‌آید؛ اما بازهم او پشت در نیست! دیر است و تاریک و دیگر هیچ‌کس پشت در نیست! صداها در سرم می‌پیچند. بانگ خشم آسمان را می‌شنوم که بی‌‌امان و بی‌رحمانه بر سرِ سیاهی زمین نازل شده و بر صورت خیسش غضب‌آلوده سیلی می‌زند. من صدای شرم خاموش و غرور به‌خاک‌نشستۀ زمین را می‌شنوم. آسمان اما بازهم نمی‌بخشدش! یک‌ریز می‌غرد و می‌ترساندم. آن‌قدر بلند و بی‌وقفه فریاد می‌زند تا دیگر حتی هوار بغض را هم نشنوم.

در میان ترس‌هایم، دامان گرم خیال، مرا در آغوش می‌کشاند و شب به‌یک‌باره سکوت می‌کند. انگار آرام می‌شوم، آرام می‌شوم و بی‌صدا می‌بارم. بوی عطر باران است که می‌آيد. آهسته‌آهسته نزدیک می‌شود و خونی تازه می‌دواند در رگ گل‌های سرخ رنگ‌پریدۀ پرده.

من او را و او را دوست دارم؛ اما... من از خشم می‌ترسم. من از ترسیدن می‌ترسم!



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۷ | 1:32 | نویسنده : شهربانوسادات |