بالا رفته‌ام تا خود آسمان و آن بالا، ذره‌ذره وجودم گم می‌شود در نگاه مطمئن خورشید. می‌خواهم حظ ببرم از گرمای تیر نگاهش؛ اما این سیارۀ مهر، دوباره تشنه می‌شود و می‌رود پی روزمرگی‌هایش! و من می‌مانم و... .
بغضِ شادی‌هایم را زودتر از همیشه بغل می‌کنم. کودکانه‌تر از کودکی‌هایم نفس‌نفس می‌زنم و در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهری پُردود، پی روشنی می‌گردم. رد نور و نوای آسمان را می‌گیرم تا به خانۀ خدا برسم.
در یک دَم، تمام زخم‌هایم را عمیق نفس می‌کشم تا لحن گرم آن احس‌الخالقین، مرا از نو در آغوش بگیرد؛ ولی افسوس! صداها رهگذرند... و من وسط حرف‌های خدا حواسم پرت شب می‌شود.
دوباره یتیم می‌مانم بر دامان هفت‌رنگ زمین و به خود نهیب می‌زنم که «باید دور شوم از این شب»؛ از این شبی که فقط تاریکی‌اش را پشت در خانه‌ام جا می‌گذارد و ستاره‌ها را از من دریغ می‌کند. فردا دوباره خورشید می‌آید. این‌بار باید برایش دلبری کنم تا او هم عاشق شود و پای‌بند.



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۷ | 17:44 | نویسنده : شهربانوسادات |