چقدر بخیل است دنیا! مگر با خندههای گاهبهگاه من کنار دوست چه کم میشد از این خوان هفتادرنگ گسترده؟!
اصلاً تقصیر از خودم بود که ندیدهونشناخته دستم را دراز کردم سر سفرۀ این فریبای خدا. بهخیالم خیرخواه من و دوستیها و دلخوشیهایم بود، اما نه! دنیا اول و آخرش چشم خیر ندارد که ببیند «من» و «تو»یی باهم هستند و بیخیال او! مثل لولوی بچگیها میآید و یکی را با خودش میبرد! آنقدر آن طفل معصوم را تنگ در آغوش خود میکشاند که به یک چشمبرهمزدن، در رنگهای براقش محو میشود و چیزی از او نمیماند جز رنگ ننگی تازه روی پیراهن ابروبادی دنیا!
شاید اگر پرده زودتر کنار رفته بود، شبها چفت پنجره را محکمتر میبستم و دوستیهای سادهام را سفتتر بغل میکردم!
چقدر بخیل است دنیا... و چقدر حریص!
تاريخ : پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۷ | 23:58 | نویسنده : شهربانوسادات |
.: Weblog Themes By Pichak :.
