حضرت عشق، دیشب صدای پایت را بر بام خیالم شنیدم. آمده بودی آرزوهایم را بخوانی؟! نگو که تو نبودی؛ رد پایت تمام خیابانها را سپید کرده است.
تاريخ : دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۶ | 14:59 | نویسنده : شهربانوسادات |
آرام گرفته بودم از نقش خیالی شیرین که در میان جانم پنهان بود و پیدا. آن شب، به هوای نورباران دل پرغم سپهر، مهر ستاره را در قلب شب نشاندم و خود به تماشا نشستم از دور... . و صد حیف که نمیدانستم؛ نمیدانستم که زمین چرکینِ زیر پای آسمان، استاد خوبیست برای درسهای بد! امتحان تمام شد و امروز، من نه برای ستاره منشأ نورم و نه برای شب امیدی در ظلمات. اینجا پایان کار من است. باید رخت بربندم و بروم. در پردۀ نمایش ستاره و شب، مهتاب فقط سیاهیلشکر است.
تاريخ : شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۶ | 21:41 | نویسنده : شهربانوسادات |
.: Weblog Themes By Pichak :.
