وقتی آنجا بلوط، اندام روح تو را تنگ در آغوش می‌کشد و رنگ و نور در هم می‌رقصند میان بال پروانه، یاد تو اینجا آرام گوشۀ خاطرم نشسته است. خورشید دارد مشت‌مشت شاباش غروب می‌پاشد به قلب ستاره‌ها و من که می‌گویند از سلالۀ نورم، دارم  سعی می‌کنم  طعم  شیرینی از نسل خویش حس کنم؛ اما شکسته‌های دلم... . دستم به طلایی گندم‌ها نمی‌رسد، ولی گل‌های صورتی پرده آن‌قدری جان دارند که به اندازۀ  چند نفس زنده‌ام کنند. خسته‌ام از خواب‌های خرگوشی معاصران زمین. چشم دلم سنگین است تا مرز کهف اهل باستان.


برچسب‌ها: برای نجمه

تاريخ : سه شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۵ | 12:37 | نویسنده : شهربانوسادات |
 

داستان سکوت، داستان حرف‌های پنهانی‌ست؛ حرف‌هایی که چشم‌ها می‌گویند و لب‌ها خیره می‌مانند.



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۵ | 12:43 | نویسنده : شهربانوسادات |