برچسب‌ها: برای بابا

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه سی ام مهر ۱۳۹۵ | 8:13 | نویسنده : شهربانوسادات |

هِی پاییز! خودت را ببیخودی خسته نکن برای زمین. هرقدر هم رنگ‌های زیبای جانت را بپاشی به دامن خاک، به مذاق آدم‌های امروزه خوش نمی‌آیی.

پیش از تو، من سال‌ها برگ‌های نفسم را به پای عابران به آغوش باد سپرده‌ام. اینجا نگاه کسی عطش رنگ برگ‌ها را ندارد. همه دنبال میوه‌اند که با ولع گازش بزنند  و دل‌سیر شوند. چشم‌ها تشنه می‌میرند.



تاريخ : یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۵ | 23:54 | نویسنده : شهربانوسادات |

چقدر تاریک است! آن‌قدر که آدم‌ها دارند یکی‌یکی خودشان را به خواب می‌زنند. کاش کسی پیدا می‌شد و دلش ذره‌ای برای اشک‌های شمع بیهوده‌روشنم می‌لرزید. لحظه‌های عمری دراز این‌گونه هرز فرو می‌افتد از بلندای نگاه شمع. یک نفر بیاید این شمع را از مستی بیدار کند و به او بفهماند اینجا مردم نیازی به نور ندارند؛ همه کورند.



تاريخ : جمعه شانزدهم مهر ۱۳۹۵ | 19:23 | نویسنده : شهربانوسادات |

دوباره انقلاب را به چشم خویش می‌بینم در چشمان دوست. از قضای آسمان، کودکانه‌‌هایم هبوط کرده بر دل زمینی پُردرد. پنهان می‌کنم حرف‌های نگاهم را پشت نقابی بی‌روح و هیچ‌کس نمی‌داند که من نیز سال‌ها فروشنده بوده‌ام؛ کاسبِ نابلدی که لحظه‌لحظۀ نفس‌های فکرش را حراج می‌کرد میان اهل دنیا تا قرصی نان شادی بخرد از برق چشمان آنان؛ اما دریغ... ! اینجا که من ایستاده‌ام، خیالشان است که فقط جنسِ ماندۀ انبار را حراج می‌زنند؛ اینجا دل را به مزایده می‌گذارند و من هنوز حسابم خوب نیست.



تاريخ : سه شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۵ | 20:16 | نویسنده : شهربانوسادات |