دوباره انقلاب را به چشم خویش میبینم در چشمان دوست. از قضای آسمان، کودکانههایم هبوط کرده بر دل زمینی پُردرد. پنهان میکنم حرفهای نگاهم را پشت نقابی بیروح و هیچکس نمیداند که من نیز سالها فروشنده بودهام؛ کاسبِ نابلدی که لحظهلحظۀ نفسهای فکرش را حراج میکرد میان اهل دنیا تا قرصی نان شادی بخرد از برق چشمان آنان؛ اما دریغ... ! اینجا که من ایستادهام، خیالشان است که فقط جنسِ ماندۀ انبار را حراج میزنند؛ اینجا دل را به مزایده میگذارند و من هنوز حسابم خوب نیست.
تاريخ : سه شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۵ | 20:16 | نویسنده : شهربانوسادات |
.: Weblog Themes By Pichak :.
